الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
124
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
و پسرش يزيد را پس از خود خليفه كرد كه هميشه مست و ميگسار بود و حرير مىپوشيد و طنبور مىنواخت و زياد را به خود ملحق گردانيد [ 1 ] و پيغمبر فرمود : « الولد للفراش و للعاهر الحجر » . و حجر و ياران او را بكشت واى بر او از حجر و اصحاب حجر . گويند : اول خوارى كه داخل كوفه شد مرگ حسن بن على عليهما السّلام و كشتن حجر و دعوت زياد بود و هند دختر زيد انصاريه زنى شيعيه بود و در رثاى حجر گفت : ترفّع ايّها القمر المنير * تبصّر هل ترى حجرا يسير مترجم گويد : ابو حنيفه دينورى در اخبار الطّوال گويد : آن وقت كه زياد ، حجر و ياران او را با صد تن سپاهى از كوفه سوى معاويه روانه كرد مادر حجر اين اشعار بگفت : ترفّع ايّها القمر المنير * ترفّع هل ترى حجرا يسير الا يا حجر حجر بنى عدىّ * تلقّتك البشارة و السّرور و ان تهلك فكلّ عميد قوم * من الدّنيا الى هلك يصير و مضامين اين اشعار مناسب با حديث دينورى است . ( 1 ) مؤلف گويد : دربارهء قتل حجر غير از اين هم گفتهاند كه زياد روز جمعه خطبه مىخواند و خطبه را طولانى كرد و نماز تأخير افتاد حجرى بن عدىّ گفت : الصلاة . زياد همچنان خطبه
--> [ 1 ] مترجم گويد : زياد بن أبيه مادرش سميّه نام داشت و اين زن كنيز حارث بن كلده طبيب عرب است و او را شوهر داده بودند به عبيد نامى از بندگان زرخريد بنى ثقيف و ابن عبد البر كه از بزرگان علماى اهل سنت است گويد : زياد مردى بلند بالا و خوبروى بود و پيوسته يك چشم خود را بر هم مىگذاشت پيش از اينكه معاويه او را به خود ملحق كند زياد بن عبيد مىگفتندش تا در سال 44 معاويه او را فرزند ابو سفيان و برادر خود خواند چون ابو سفيان گفته بود : من با سميّه زنا كردم و اين فرزند از نطفهء من متولّد شد . وقتى ابو بكر و برادر مادرى زياد پسر سميّه قصه معاويه بشنيد سخت گران آمدش و قسم خورد ديگر باز ياد سخن نگويد و گفت : اين مرد مادر خود را به زنا منسوب مىكند و خود مىگويد من پسر پدرم نيستم آيا با خواهر معاويه امّ حبيبه زوجه پيغمبر چه مىكند اگر بخواهد ام حبيبه را ديدن كند و ام حبيبه خود را از او بپوشد و در حجاب رود زياد را رسوا كرده است و اگر حجاب نگيرد زياد او را ببيند مصيبت بزرگى است كه هتك حرمت پيغمبر - صلّى اللّه عليه و آله - كرده است . و زياد در زمان معاويه حج بگذاشت و به مدينه آمد خواست به ديدن ام حبيبه برود سخن برادرش ابى بكر را به ياد آورد و از آن منصرف شد . و بعضى گويند : ام حبيبه به او اجازت ديدن نداد . و بعضى گويند : به زيارت مدينه نرفت براى همين سخن برادرش ، و عبد الرحمن بن حكم برادر مروان گفت : الا ابلغ معاوية بن صخر * لقد ضاقت بما تأتى اليدان أ تغضب ان يقال ابوك عفّ * و ترضى ان يقال ابوك زان فاشهد انّ رحمك من زياد * كرحم الفيل من ولد الاتان و اشهد انّها حملت زيادا * و صخر من سميّة غير دان و ديگرى گويد : زياد لست ادرى من أبوه * و لكنّ الحمار أبو زياد